سلام خدا

امشب طوري ديگر عاشقم. اگر اينجا بودي آنقدر بوسه مي دادم صورت و دستانت را كه حتي هم ديگر نخواهي بيش از اين. امشب بيشتر از هميشه دوستت دارم. امشب طوري عجيب عاشقت هستم. امشب اهورايي مي پرستمت. مثل يك بت،‌ يك خدا. آري؛ خدايي كه سرزمين دلم را آفريد؛ و خلق كرد تمام پيچك هاي مست ديوارهايش را. خلق كرد تمام مهر و مهرباني اش را. هست كرد احساسي را كه تاقبل از روز آفرينشش نبود.

امشب گويي به تو نزديك ترم اي خدا. امشب عطر تنت را با تمام وجود لمس مي كنم. آنقدر نزديك كه انگار بوسه اي با تو فاصله دارم. آنقدر كه اگر پلكي بزني،‌ خرمن مژگانت روحم را نوازش مي دهد. آنقدر كه گويي جزئي از خودت شدم. گويي ذره اي شدم در آن همه مهر.

...

دوستت دارم. نمي گويم چقدر. شايد عددي كه مي گويم باز هم كم باشد. فقط مي گويم دوستت دارم. به قدر تمام هرچه هست و نيست. به قدر تمام عطر گلهاي جهان. به قدر... نمي دانم چقدر. نمي دانم. آنقدر هست كه در آن غرق مي شوم هر شب و روز. غوطه مي خورم در امواج نرم و رؤيائيش. دوست دارم اگر مردني هم در كار است،‌از هجوم همين امواج باشد به قلبم.

قلبي كه ديگر از آنِ خودم نيست. قلبي كه همان روز اول خلقتش به نامت زدم. به تو دادم و ديگر باز نخواهم ستاند. اين بهترين معامله اي بود كه داشته ام. اين، شيرين ترين بخششي است كه مي توان داشت.

تا آخر دنيا هم بنويسم، نمي توانم ذره اي از عشقت را در دلم،‌ بر روي كاغذ بياورم. مي داني و مي دانم كه مي داني كه به چه اندازه محو وجودت هستم؛‌ كه چه اندازه ديوانهء نگاه زيبايت؛ كه چه دلچسب مي ميرم و زنده مي شوم وقتي در ميان بازوانت،‌ بازوان گرم و مهربان و امنت،‌ مثل كبوتري  طوفان ديده آرام مي گيرم،‌ سر بر سينهء پر مهرت مي گذارم. بهشتي كه مي گويند همينجاست. عشقي كه مي گويند،‌ همين است.

امشب،‌ طوري ديگر دلتنگ شده ام و چه سخت،‌ عاشقتر. امشب،‌ اگر اينجا بودي،‌ خودم را قرباني عشقت مي كردم. تا بداني چه مي گذرد در اين دل طوفانيِ بي صدا.