در این میانه

که تو ایستاده ای

بر کفش های من

غباری نشسته است

 

درازی راه

و در آمیختنش

با هزار بیراهه

قدرت راه رفتن را

از پاهای من گرفته است

و خیالم

اکنون

راه خود را ادامه می دهد

 

تو با آن خیالهای کوچک و براق و چابکت

آن سو تری

و من

در فکر رفتنم

 

در فکر آن درخت قدیمی بی ثمر

در فکر عشق

و مرگ

در فکر سوختن

در فکر کندنم

 

در فکرهای خوب

در راه های سخت

در دردهای ژرف

در هر چه در خیال تو هم نیست هیچگاه

من رفته ام.

وباز هم این راه را می روم

 

اما تو را نمی برمت

من

خودت بیا

هر وقت خواستی

اینجا خیال من

مانده ست منتظر