یک بار به صورت اتفاقی به چشمانِ کسی خیره می‌شوی و ناخواسته عاشق. نمی‎دانی اما عشق در تمام وجودِ تو جاری می‌شود. می‌گذرد

روزی می‎رسد که عشق تمام قلبِ تو را رها کرده می‎رود. بی آنکه بدان. تو می‌مانی و این حجمِ خالیِ عظیم. تهی می‎شوی، خُرد. معلق میانِ دنیایی که ساخته بودی.

می‌گذرد

با خیالات خود قدم می‎زنی. به تنهایی عادت کرده‎ای. چشمان گیرایی تو را می‏نگرد. نمی‏توانی چشم از آن همه زیبایی برداری. پیاده رو محل کشفِ زیباترین چشم‏های جهان می‎شود. پلک می‎زند و دنیا زیر و رو می‎شود.

می‎گذرد

نه، آن حجمِ خالیِ درونِ سینه دل نیست که داری. خالیست. دل، سال‎ها پیش فروریخت. تمام شد. تو مانده‎ای و تمام تنهاییِ دنیا.

می‏گذرد و می‎گذری. بارها و بارها و بارها.

نه توانِ برگشتِ عشق را داری نه نگاه‎های گیرایِ اطراف تو را پابند می‎کند. تو معلقی. معلق میان خودت و آن حجمِ خالیِ عظیم که روزی عشق در آن جریان داشت.

این سرنوشت توست، سرنوشتِ من، همه‎ی ما که با آن حجمِ خالی تمام پیاده روهای شهر را راه می‎رویم بدونِ مقصد. فقط راه می‏رویم که بگوییم هستیم، اما چطور.... نمی‎دانم.