هیچ اتفاقی توی زندگی بی دلیل نیست. گاهی باید چیزایی که برات ارزشمند هستن جلوی چشمات خراب بشن، از بین برن. تصویر ذهنی که از خیلی ها ساختی خراب بشه تا بتونی واقعیت قشنگی که جلوی چشمات هست رو ببینی.

آدمایی رو توی گذشته گم کرده بودم که آرزوی برگشتشونو داشتم. برگشتن، دیدم اونی نیستن که بودن. همونطور که اتفاقی برگشتن اتفاقی هم دوباره رفتن. خوشحالم که پیداشون شد. فهمیدم اگر کسی به هر دلیلی از زندگیم میره بیرون دیگه نباید دنبالش بگردم.

مهمترین اتفاقی که افتاد پیدا کردن حبیب بود. ازش بتی توی ذهنم ساخته بودم که خیلی خیلی خیلی از واقعیتش دور بود. برگشت، خوشحال شدم. رفتم دیدمش اما کاش هیچ وقت نمیرفتم. اصلا اون آدمی نبود که من این همه سال دعا کردم که دوباره ببینمش.

تمام این چیزا لازم بود تا دلبستگی های کوچیکی که به گوشه و کنار داشتم از بین بره. لازم بود تا ذهنم رو خالی کنم برای درست فکر کردن. خیلی خوشحالم که همه اومدن و رفتن و من موندم و واقعیتی به بزرگیِ تو که داشت آروم آروم می اومد به طرفم.

الان دیگه خیالم از همه چیز راحته. تکیه به کوهی هست که میدونم هیچ وقت پشتم رو خالی نمیکنه. ما واقعیت هم رو دیدیم قبل از اینکه گم بشیم توی هم. به خاطر همین هست که الان مطمینم انتخابم درست بوده و دوست دارم تصویری که تا آخرین روزِ زندگیم هر روز صبح میبینم، صورتِ تو باشه.