یه حس‌هایی توی زندگی گم می‌شن و وقتی می‌فهمی که دیگه خیلی دیر شده. وقتی آدم می‌فهمه که دیگه حوصله‌ی تلاشِ دوباره برای پیدا شدنش نیست. ترجیح میدی بقیه زندگی رو بدونِ اون حس بگذرونی و آرامشت بهم نخوره.

گاهی زندگی جوری بازی می‌‌کنه که دوست داشتن رو گم می‌کنی. که اونقدر می‌گذره از آخرین باری که دلت لرزیده برای نگاهی که انگار هیچ وقت هیچ دلی نبوده. شوقِ حس کردن گرمای دستِ کسی، میشه غریبه ترین حس. دلتنگی می‌شه گُنگ‌ترین تجربه. غریبه میشی با شیرینیِ بودن کنارِ آدما و یواش یواش به این نتیجه می‌رسی که اصلِ زندگی همینه، تا حالا داشتی اشتباه زندگی می‌کردی.

می‌رسی به جایی که دیگه هیچی برای تجربه کردن نیست، خودتی و خودت. تصمیم می‌گیری رها بشی از هر چیزی که هست. توی دنیایِ خودت بیشتر از قبل غرق میشی. گم میشی بین آرزوهایی که تا حالا به هزار و یک دلیل نتونستی بهشون حتی فکر کنی.

وسطِ این راهِ مجهول که برای خودت باز کردی و داری با چشم بسته توش راه میری که زندگی برات جذاب‌تر باشه یهو بدون اینکه بفهمی دلت می‌لرزه.

نه اینکه بخوای، نه اینکه برنامه ریخته باشی براش. اولش نمی‌فهمی دلت لرزیده، یه اتفاق ساده می‌بینیش. میگذره، بیشتر میشه.

با خودت میگی قرارمون اینه که فقط خودت باشی و خودت، آدما همون لحظه ای که هستن مهم باشن. با خودت قرار میذاری دیگه توی دامِ دلت نیفتی، قول مردونه میدی به خودت که بدون احساس پیش بری. میخوای بقیه بهت بگن سنگدل و بی احساس (که موفق هم شدی تا حدودی). ولی یواش یواش پیش خودت کوتاه میای. دل  این چیزا رو نمیفهمه.

*نسرین، تو بدون قلبت نمی‌تونی زندگی کنی. تو بدون احساست زنده نیستی.

**اما دیدی که این دوسالی که گذشت خودت رو گول زدی، گفتی دوستت داره شاید خوب پیش رفت، مهم نیست تو دوستش داشته باشی. ولی دیدی که خوب پیش نرفت، بدتر شد. یادت نمیاد هشت سال پیش با چه حسی شروع کردی و پنج سال بعدش چطور بهت خیانت کرد اونم نه یکبار که چندبار!

*توی این هشت سال اینطور دلت تپیده بود؟ اینطور آرامش داشتی؟ اینقدر تجربه داشتی و طرف مقابلت انقدر آروم و با احساس بود؟

**نه ولی... ولی می‌ترسم. قلب من مثل یه کویر تشنه هست. تشنه‌ی دوست داشتن و دوست داشته شدن. تو که بهتر می‌دونی آخرین باری که محبت رو حس کردم یازده سالم بود و بعد از اون همه چیز تموم شد. دنیا رنگش سیاه شد و زندگی سخت. یادت نیست؟ مامان آخرین بار همون سال مهربون بود، دیگه از بقیه چه توقعیه. تو که خودمی، چرا یادت نیست؟ میترسم سراب باشه. دلم براش میلرزه، دلم تنگ میشه، احساس میکنم دوستش دارم، شاد میشم می‌شم می‌بینمش و صداش رو می‌شنوم. جوری می‌شم که نبودم تا حالا. با این سن و سالم خجالت داره ولی مثل یه دختر 16 ساله دلم میلرزه اسمش که میاد.

 

وقتی احساسات گم شده زندگیت پیدا میشن، اونم بعد از سی سالگی، اینطوری مثل دیوونه‌ها می‌شینی با خودت صحبت می‌کنی و شب تا صبح توی تخت به سقف نگاه می‌کنی و با دلت می‌جنگی. تصمیمات سخت می‌گیری اما با یه مسیج تمام تصمیمات یادت می‌ره، صورتت داغ می‌شه، قلبت تند تند می‌زنه و حس دوست داشتن تمام وجودت رو می‌گیره.

حس خوبیه. احساس می‌کنم توی این دنیا کسی هم هست که من رو به غیر از چیزی که بقیه می‌بینن می‌بینه. کسی هست که قوی هست به معنای واقعی و می‌تونم با خیال راحت توی رویاش گم بشم.

البته یادم نمیره که تنهایی همیشه با من هست. عادت کردم خودم بجنگم برای زندگیم و توی روزای حساس و مهم زندگیم تنها باشم. ولی خب اینبار فرق داره. اینبار حداقل کمی نزدیکم بود و با این یه آدم تونستم احساساتم رو درمیون بذارم. زندگیم رو بگم بدون اینکه بترسم قضاوتم کنه. یاد گرفتم 50% به چیزی اعتماد کنم و 50% منتظر بدترین اتفاقات باشم. این همه تناقض توی فکر و احساسم برای همینه. باید انتظار هر چیزی رو داشته باشم. اینطوری بهتره. اگه سراب باشه ضربه نمی‌خورم.

خلاصه بگم، سی و یک سالمه و تازه دارم عشق رو احساس می‌کنم. خنده داره ولی واقعیه.