من و مراغه - 6 فروردین

ساعت 7:40 صبح 6 فروردینه

دوتا خانوم مسنه عشقن. اینقدر خوبن انقدر باحالن انقدر مهربونن که نگو. کلی رفیق شدیم. الان رسیدیم ایستگاه کرج. یه خانوم تیشان فیشانی آخرین همکوپه ی ما هست. نچسبه. انرژی گرمی با خودش ندازه. دوستش ندارم. شوهرش توی یه کوپه دیگه س. بلند شد رفت پیشش. کاش یه جوری بشه کلا پیش هم باشن نیاد تو کوپه.

 

 ساعت 6:50 عصر 6 فروردینه

یک ساعتی هست رسیدم مراغه. مسعود لطف کرد اومد دنبالم و تا هتل همراهم بود. یه دونه تقویم خوشگل بهم جایزه داد و الان توی اتاقم نشستم و اینا رو مینویسم. اینترنت خطم قطع شده بود و الان کار افتاد. کلی اتفاق جالب افتاده که نوشتنش با گوشی سخته. شب میرم کافه هتل با لپ تاپ و کاااامل می نویسمشون. همسفرای خیلی خوبی داشتم. 

برم دوش بگیرم سرحال بشم که باید برم مراغه گردی. اولین جایی که میرم کتاب فروشی ری را هست، پیش مسعود گل.

 

 

آخرین قسمتهای روز 6 فروردین

دیشب انقدر خسته بودم از راه که رسیدم هتل دوش گرفتم و خوابیدم. بیدار که شدم ساعت نزدیک 8 شب بود، آماده شدم رفتم مسعود رو ببینم، کتاب فروشی ری را. ماشین گرفتم از هتل تا اونجا برم. ترافیک بود و آقای راننده از میان بر رفت. کوچه های تنگ و تاریک قدیمی، دیوارای آجری، درهای چوبی قدیمی. کوچه باغ‌هایی که هنوز آپارتمان سازها ندیده بودنشون. وسطای راه آقای راننده گفت چون ترافیک بود انداختم میان بر اومدم، این راه اصلی نیست. بهش گفتم خیلی کوچه های قشنگیه، کار خوبی کردید از اینجا اومدید.  توی آینه نگاهم کرد. گفتم اولین باره میام مراغه. خیلی شهر قشنگ و آرومی دارید. بهم لبخند زد و گفت خوش اومدی. از اینجا خوشت میاد. جای خوبی رو انتخاب کردی برای اومدن. رسیدم به آدرسی که مسعود برام فرستاده بود. وسط تمام مغازه های قدیمی، یه مغازه دو نبش سفید و پرنور که به دیوار کنار ویترینش یه گلدون شمعدونی خوشگل آویزون بود چشمک می زد. رفتم جلو، دیدم یه دونه مسعود اما با موهای سفید وایساده جلوی مغازه، باباش بود... این همه شباهت واقعا عجیب بود. مسعود داشت ماشین رو جابجا می کرد. رفتم جلو با باباش سلام و علیک کردیم تا مسعود بیاد...

داخل مغازه خیلی عالی بود. دکور سفید، چیزی که من عاشقشم. چندتا گلدون، یه صندلی قدیمی، کتابای مختلف، تابلوهای سیاه قلم از سهراب سپهری، اخوان و حیدربابا (کار دست دوستای مسعود)، تابلوهای شبیه کاشی با خطاطی های برجسته که کار اصفهانه، یه صندلی قدیمی که مسعود از خونه مامان بزرگش آورده و کلی جینگول جات خوشگل و لوازم التحریر. واقعا عالیه این فروشگاه.

مسعود برام چای ریخته بود و داشتم با یه چیزی شبیه نقل که اینجا بهش می گن شیرینی چایی می خوردم و درباره فروشگاهش و اینکه قراره در آینده چه تغییراتی بکنه صحبت می کردیم. تغییراتم نمی گم چون شاید راز باشه و دلتون بسوزه که من خبر دارم.

ساعت نزدیکای 9 شب شده بود و دیگه وقت تعطیلی بود. برام ماشین گرفت که برگردم هتل. توی راه یه قسمت کوچیک شهر رو دیدم. جالبه، با اینکه شهرستان ها معمولا زود مغازه ها رو می بندن و کسی توی خیابونا نیست اینجا اکثرا باز بودن و مردم توی خیابون داشتن می چرخیدن. یه سری مغازه هستن که تخمه بوداده می فروشن و عجب عطری راه انداخته بودن.

مردم مراغه همه خندون و مهربونن. دوستشون دارم.

وقتی برگشتم هتل می خواستم ادامه اتفاقات رو بنویسم اما خوابم برد.

راستی، توی راه اون دوتا خانوم مسنی که همسفرم بودن خیلی از مراغه برام گفتن، یکیشون خیلی کتاب می خوند. خیلی دانا بود. کلی درباره تاریخ مراغه برام گفت. ریشه کلمه مراغه رو برام گفت، از جنگایی که اینجا پیش اومده، خرابی های جنگ، اینکه مراغه یه زمانی پایتخت بوده. از مردم و اخلاق و رفتار و اعتقاداتشون. همین خانوم عاشق شوهرش بود. بیچاره شوهرش یک سال قبل به خاطر فوت برادرش افسردگی می گیره و این خانومم از ناراحتی شوهرش پیر می شه. می گفت هر جا میرفتیم به ما می گفتن لیلی و مجنون، چشممون زدن. می گفت شوهرش توی زندگیشون از گل نازک تر بهش نگفته، یه بار تو خطابش نکرده. با اینکه 10 سال ازش بزرگتر بوده تمام اختیار زندگی رو از روز اول داده بوده دست خانومش. می گفت همیشه با هم میرفتیم مسافرت و گردش. از وقتی شوهرم اینطوری شود شور زندگی هم از من رفت.. می گفت دیگه دست و دلم به هیچ کاری نمی ره، شوهرم که نیست اصلا هیچی برام معنی نداره. تلفنش زنگ خورد، پسرش بود. داشت باهاش صحبت می کرد، یهو گفت این اولین مسافرتم بدون باباس... و زدن زیر گریه. الهی بمیرم براش، خیلی مهربون بود. می گفت اگه مجبور نبودم نمی اومدم. چهلم برادرش بود و باید می اومد مراغه... زن فوق العاده ای بود. یه فرشته. کاش دوباره بتونم ببینمش.

اون یکی خانومه هم همسرش خیلی سال پیش فوت شده بود و تنهایی بچه هاشو بزرگ کرده بود. زن فوق العاده مهربون و خوشرو و دوست داشتنی بود. یه تپل مهربون. شوخ بود. وقت ناهار اون خانوم اولیه به این خانوم تپلی گفت ما پیر شدیم دیگه این جوونا (به من و همسفر چهارم اشاره کرد) دیگه باید به زندگیشون برسن. سریع این خانوم تپلیه گفت پیر عمه شونه ... ما هنوز تازه داره 50 سالمون می شه. خیلی هم جوونیم. کی گفته ما پیریم. دوتاییشون زدن زیر خنده.

اگه زشت نبود بغلشون میکردم میگفرتمشون به ماچ.

راه مراغه خیلی خوبه. مخصوصا از میانه به بعد. اونجاها که بیدار بودم و دیدم عالی بود. حالا یه سری عکسم گرفتم رسیدم خونه میذارمشون. مسعود می گفت از میانه رد بشی سر سبزی شروع می شه و هرچی سبز تر بشه یعنی به مراغه نزدیک تر شدی. دقیقاً همینطور بود.

من عاشق مراغه شدم. شاید توی آینده نزدیک جمع کردم اومدم مراغه زندگی کردم. آدم کف دستشو که بو نکرده...

اینجا رو دوست دارم.

ضمناً اون همسفر چهارمم بعد از یه مدت همصحبتمون شد. خانوم خوب و مهربون و کمی شیطونی بود. در کل دوست داشتنی. عروس مراغه شده بود و داشت میرفت که خانواده شوهرش رو ببینه.

اینم از ماجراهای 6 فروردین و من و مراغه

/ 1 نظر / 3 بازدید
شاهدخت سرزمین ابدیت

خیلی قشنگ نوشتی چقدر حیف شد که من نیستم توی این سفر :-( ولی خوشحالم که تو رفتی...واییییی نمیدونی انقدر خوشحال شدم گفتی همه ی عید و بهت مرخصی دادن[ماچ] یادت نره مسعود پلنگ و از طرف من بچلونی:)) مستنداتش رو هم برام بفرست