برای سیامک عباسی

سیامک، سیامک عباسی عزیز

ماه‌های زیادیه که کارات رو گوش میکنم. مدتهاست با صدات زندگی میکنم. صدات، صدای آرامش بخشت همدم تمام روزای تلخِ تنهاییم بوده و هست. با «فرشته‎ی پاک» باور کردم که من اشتباهی نکرده بودم و این آدما هستن که راحت رنگ عوض می‌کنن. با «وقتی دلت شکست» گریه کردم، سیگار کشیدم و آروم شدم. توی تنهاییم خورد شدم و تنها دلخوشیم صدای تو بود. آرامش عجیبی که ازش می‌گیرم. شاید باورت نشه اما تو، مرهم خوبی برای زخمهای عمیقی هستی که روزگار روی دلم یادگاری گذاشته. با اینکه همراهی نیست، با «من راهیم» احساس عشق و امید توی دلم جوونه می‌زنه. دوباره به دنیا اعتماد می‎کنم و لبخند می‌زنم، حتی به افرادی که با تمام وجودشون آزارم دادن. وقتی «رویایی» رو خوندی، دقیقاً وقتی بود که شکسته بودم، حرفای من رو می‎خوندی و بیشتر از قبل به قلمت و قلبت دلبسته شدم. با «جوون‌تر که بودم» بهم اطمینان دادی که اگر دلم رو شکست، نوبتِ دلِ خودشم می‌شه و این صبر و تحملم رو برای گذروندن اون روزای سیاه و تلخ زیاد کرد. «تو که نیستی» همیشه بغض‌های سنگینم رو باز کرده، همیشه چنگ به دلم زده و ... حتی الان که دارم برات می‎نویسم و دارم بهش گوش می‎دم اشکام ریخت... درد دوری از دوستی که توی جوونی رفت توی دلِ خاک و برای همیشه ترکم کرد رو فقط با این می‎تونم آروم کنم...غمی که توی این کار هست سنگین‌ترین غمیه که تا حالا حس کردم. «عشق عمیق»... عشق عمیق... ماجرای منه. ماجرای من و زندگیم و کاری که با دلم کرد. نمی‌دونم چطور انقدر دقیق، مو به مو، با جزییات داستانی رو خوندی که زندگی کرده بودم. زجر کشیدم و به خاطر عشق تحمل کرده بودم. «خوشبختیت آرزومه» رو که گوش می‌دادم اما نمی‎تونستم قبول کنم که خوشبختیش آرزوم باشه. سخت بود آرزوی خوشبختی برای کسی کنم که جلوی چشمای خودم بهم خیانت کرده. اما الان که حدود دو سال از اون ماجرا می‎گذره می‌بینم که می‌شه آرزو کرد، هرچند سخت و درد آور. وقتی میگی «از همون روزای اول، دل تو با دیگری بود / کاش همیشه پات بمونه، اون که عشق بهتری بود»خاطراتی برام زنده می‎شن که اصلا جذابیت ندارن اما ثبت شدن. خاطراتی پر از اشک. وقتی «من انتخاب شدم» رو خوندی معجزه کردی، معجزه. شاید باورش برات سخت باشه اما حدود 10 روز تنها آهنگی که گوش می‎دادم همین بود. زنگ موبایلم شد و هنوزم هست. احساس می‎کنم وقتی می‌شنوم این رو توی حالت خلسه می‌رم. عمیقاً فرو می‎رم توی سکوت. به هیچ چیز و همه چیز فکر می‌کنم. هر موقع ناراحتم، درد دارم، می‌ترسم و توی هر حالتی وقتی می‎شنوم احساس امنیت می‎کنم. انگار از همه‎ی دنیا جدا شدم، خودمم و خودمم و خودم.

خیلی وقته صدات رو می‎شنوم و باهاش زندگی کردم اما نمی‌دونم چرا امشب تصمیم گرفتم برات بنویسم. امشب شاید آخرین شب زندگی باشه، شاید قراره اتفاقی بیافته که دیگه فرصتی برای گفتن نمونه. شاید...

نمی‎دونم، فقط اینو می‎دونم که باید بهت می‎گفتم و اینکه انقدر آرامش می‎دی بهم که به جرات می‎تونم بگم به کارات معتاد شدم. همیشه وقت پیاده روی، قبل خواب، وقت کار صدای تو هست که همراهمه و برای این حس خوبی که بهم می‎دی همیشه برات دعا می‎کنم.

من اصلا نمی‎دونم اینو خودت می‏خونی یا نه. حتی نمی‎دونم منتظر جواب بودن یه انتظار بچگانه هست یا نه... اما باید می‏گفتم.

 

خوشبختیت آرزومه لبخند

/ 0 نظر / 2 بازدید