اندوهِ بزرگیست زمانی که نباشی

قبل از اسباب کشی به این آپارتمان، که مطمینا از اشتباه‌ترین تصمیمان زندگیم به حساب میاد، سی تا گلدون داشتم. اما الان چهار پنج تا بیشتر برام باقی نمونده. از یکیشون کلی قلمه گرفتم و فکر می‌کنم هنوز گلدونام زیاده اما دارم خودم رو گول می‌زنم. کلی گل و گیاهِ مختلف داشتم. شمعدونیِ صورتی‌م که لوس ترین دخترم بود. میخک‌های قرمزم که هر غنچه‌ش امیدوارم می‌کرد به زیابیی‌های دنیا. گلی که اسمش رو نمی‌دونستم اما بهش میگفتم جعفریِ عاشق، آخه برگ‌هاش مثل جعفری بود و گل‌های ریز و سفیدِ شبیه داوودیش عطرِ یاس می‌داد. حُسنِ یوسفم که وقتی یه دوستِ قدیمی پیداش شد و به خاطرش چند روزی خونه نبودم خودکشی کرد واقعاً گیاهِ عاشقی بود. دوستم رو رقیب خودش دید و بهش حسادت کرد. شاخه‌های خشک شده‌ش این رو به من گفتن. آخه خیلی حساس و دوست داشتنی بود، هر روز صبح اول اونو بغل می‌کردم و می‌بوسیدم بعد از اتاقم بیرون می‌رفتم. گلدونِ فلفلِ قشنگم که فقط چند روز کنارش نبودم، چقدر برام دلتنگی کرد. از سبزی‌ها و گوجه‌هایی که می‌کاشتم چیزی نگم بهتره. ریحون هام.... ریحون های شیطونِ دوست داشتنیم....

این جابجایی فقط گلدون‌هام رو قتل عام نکرد، زندگیمون رو، خودم رو، تمام احساسات و روحیه‌م رو از بین برد.

/ 1 نظر / 22 بازدید
آمد

طعم چنین قتل عامی رو من حدود 10 سال پیش داشتم اما خب دیگه گذشت