ما از دو دنیای متفاوتیم

تازه می فهمم چرا این همه سال که دعا میکردم دوباره ببینمت اتفاق نمی افتاد.  خدا نمیخواست و من نمیفهمیدم چرا. اما الان فهمیدم. از تو یه اسم باقی مونده مثل قدیم. تو دیگه اونی که اون سالا بود نیستی. شایدم من نیستم. من عوض شدم. تو هم عوض شدی... اما تا جایی که من یادمه اون روزای آخر تو بودی که داشتی تغییر می کردی و من بودم که میگفتم این راهی که میری خوب نیست. راهی رو نرو که یه روز ببینیم مقابل هم هستیم به جای اینکه کنار هم باشیم...

حالا مقابل هم هستیم.

من کسی رو دوست داشتم که توی ذهنم باقی مونده بود. اون خاطره. تو هیچ شباهتی به اون خاطره نداری. برگشتنت تمام تصویر خوبی که ازت داشتم رو خراب کرد. دیگه دوستت ندارم. تو تنها کسی بودی که فکر میکردم دوستش دارم و میتونه دلیلی باشه برای اینکه زندگی هنوز خوبه. اما اینطور نبود. الان نه تنها دوستت ندارم، که اگه دیگه هیچ وقت نبینمت هم شاید هیچ ناراحت نشم. آخه اصلا چرا ناراحت بشم؟ از ندیدن یه آدم مغرور که ...

ولش کن

دیگه هیچ وقت هیچ چیز رو به زور از خدا نمیخوام. مگه برگشتن سارا رو خواستم؟ فقط براش دعا میکردم که موفق باشه و اتفاقاتی بیافته که به نفعش هست. اما مثل یه معجزه برگشت. یک سال نشد جداییمون. اما تو چی؟ اینهمه خواستم ازش که دوباره ببینمت و الان پشیمونم.

اما خوب شد برگشتی. دیگه عذاب وجدان ندارم که اگه اون روز دعوا نمیکردم و بعدش خیلی عجیب و غریب همدیگه رو گم نمیکردیم الان خوشبخت تر بودم و تو بودی و من بودم و به به ... دیگه توهم دوست داشتن نمیزنم.

ما از دو دنیای متفاوتیم.

/ 4 نظر / 3 بازدید
حکمت

سلام:من فکر می کنم همه بی زبانند ودر این عالم تنها عشق است که سخن می گوید.البته عشق حقیقی نه اینکه دل به کسی بدهیم که اصلا نمی داند کیست وکجاست ؟که بعد پشیمان شویم![قلب]

...

همه چيز ..همه زخمها ... همه آدمها تسكين پيدا مي كنند ...اينو تو گفتي .... اينو تو خيال كردي . خيلي راحت . اما خيلي زخمها ، جاشون ، هميشه رو صورتت مي مونن ... اون قدر كه هر عابري با كمي دقت ... وجود زخمي تو ببينه ... هر چقدر هم كه نقش بازي كني ...هر چقدر هم كه سعي كني زخمهاتو پنهان كني .... بهم تبريك نمي گين ؟‌بهم تبريك نمي گي نسرین؟ .... بهم تبريك نمي گي .... مرا پناه دهيد .... مرا پناه دهيد اي اجاق هاي پر آتش ...مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل... كه از ..» شدم مثه شماها ... نمي خواستم ...نمي خواستم كه اين جوري بشم .... سال چندم راهنمايي بودم ...؟ مي نوشتم تنها سوالي را كه بلد بودم جواب مي دادم : حبیب قاضی عسگر .... ناظم مي آمد روي فاميلي را خط مي زد ....حبیب الله ...ابو حبیب . جاي خيلي زخمها هميشه ...تا آخر عمر ... تا ته عالم باهات مي مونه ...«‌..مهم نيست كه زخمي نشده باشي ...مهم اينه كه ...» اينو مهدی بهم گفت ... همون روز ي كه سرم رو زانوهاش بود و داشت بالا سرم قرآن مي خوند ... داشت آيت الكرسي مي خوند ... آيت الكرسي ... گفتم نخون ... نخون .نخون. مهم نيست كه زخمي نش

iman

ادم فهمیدنش یهویی کامل میشه .درد داره ولی خوبه

هاله

نسرین... الان حالت دقیقا چطوریه ؟