عاشقانه ها

تصویر اون شب به حدی زیباست که دیگه هیچ تصویری دلم رو نمیبره، هیچ حسی دلم رو نمیلرزونه. اون شب من تازه متولد شدم. بعد از سی سال.

بعد از سی سال قلبم، روحم، تمام وجودم تازه شد. مثل جوونه ای که داشت تلاش میکرد از غلاف بیرون بیاد و بالاخره موفق شد. حسِ برگِ تازه‌ای رو دارم که برای یک عمر درخت بودن داره نقشه می‌کشه.

من زنده شدم. مسیحِ من ظهور کرد.

 

 

میدونی دلم چی میخواد؟ دلم میخواد یه جایی باشیم بدونِ اینترنت، بدونِ برق، بدونِ موبایل. فقط من باشم و تو. یه شومینه‌ی گرم، یه کتابخونه پر از کتاب و یه پنجره. یه گرامافون قدیمی باشه که برامون بنان بخونه، من باشم که برات چای بریزم و تو باشی که هزار و یک شب بخونی.

همچین شبی هیچ وقت نباید سحر بشه.

/ 1 نظر / 5 بازدید