روزای سختیه

یه روزایی مثل امروز که فکر بیماری تمام ذهنم رو پر میکنه واقعا روزی زجر آوریه. وقتی نمیدونم چی منتظرمه، نمیدونم خوب میشه یا نه. روزای سختیه. میشینم search میکنم درباره بیماریم. هزار تا مقاله مشابه میخونم. تجربه آدمای مختلف. تعداد مرگ و میر، تعداد شفا... واقعا روزای خوبی نیست.

این وقتا دلم میخواد یکی بغلم کنه و گریه کنم تا آروم بشم. یه نفر غریبه حتی. فقط بدونم الان یکی هست که میدونه دارم چه زجری رو تحمل میکنم. وقتی گریه میکنم حس بدبختی و تنهایی نکنم. هیچکس جز اونایی که درگیر سرطان هستن نمیفهمن استرس اینکه شیمی درمانی لازمه یا نه، یعنی چی. وقتی با مهزیار صحبت میکنم دوست دارم بمیرم. بعد از هر بار شیمی درمانی کلی درد رو تحمل میکنه.

انقدر حال روحیم خراب میشه یه روزایی که آرزو میکنم کاش زودتر بمیرم، تحملش رو ندارم.

از خرداد آروم آروم وضعیت بدنم تغییر کرد. حساس تر شده. فقط به خاطر تغییر هورمونام. تمام ترسم از روزای آینده اینه که آزمایشایی که مهر انجام میدم جوابش خوب نباشه. پیشرفت کرده باشه. مجبور بشم جراحی کنم... ترس کشنده ای هست و از اون کشنده تر همین تنهایی. همین حس تنهایی. همین که نمیدونم الان به کی زنگ بزنم که بیاد پیشم. با کی حرف بزنم که اون حس اطمینان رو بهم بده. پیش کی از فکر و استرسام بگم که بتونه همه شون رو ازم بگیره تا بتونم بازم مثل قبل قوی بشم و برم جلو.

روزای سختیه.

دوست دارم دیگه دست هیچکسی به من نرسه. هیچ کسی. همه اکانتامو دی اکتیو کردم. گوشی رو میخوام بفروشم. قطع بشم از هر ارتباطی با دیگران. دوست دارم برم توی لاک خودم. توی دنیای خودم. خسته شدم از این وضعیت.

روزای سختیه

تنها دلخوشیم خداس. خدا. میدونم که حواسش بهم هست. میدونم دو دستی بغلم کرده و از اتفاقای بد نجاتم میده. ولی کاش میومد میشست کنارم. جوری بغلم میکرد که لمسش کنم. گریه که میکردم بوسم میکرد اشکامو پاک میکرد. گم میشدم توی بغلش.

روزای سختیه، فقط خدا رو دارم. مثل همیشه.

/ 0 نظر / 31 بازدید