کمی فارغ از روزمرگی

گاهی اتفاقاتی توی زندگی می افته که تمام سکوت اطراف رو به آرومی از بین می بره. مثل پخش شدن جوهر توی آب. و من مثل یه بچه ی کوچیک از دیدن این اتفاق انقدر تعجب می کنم که انگار بزرگترین جادوی قرن رو دیده باشم.

به نظر من، تلاقی تنهایی های آدمهایی که سالهای دور از تقاطع زندگی هم گذشته بودن اما مسیر زندگیشون هر کدوم رو به سمتی برده و از هم جداشون کرده عجیب ترین اتفاق ممکن توی زندگی هر فرد هست. وقتی دوباره به هم برخورد می کنیم اونقدر متعجب هستیم که بین کلماتمون سکوتهای عمیقی پیش میاد تا بتونیم این اتفاق رو درک کنیم.

وقتی تنها هستم احساس نمی کنم سالهای سال از روزهای جوونیم گذشته. هنوز خودم رو همون آدم بیست ساله ای فرض می کنم که شور زندگی توی سرش بود و به همه چیز به ساده ترین شکل ممکن نگاه می کرد. اما وقتی یه دوست خیلی قدیمی رو بعد از سالها می بینم، وقتی می بینم که موهاش سفید شده، چهره ش جا افتاده شده و داره به سمت میانسالی میره تاز می فهمم چی به سر خودم اومده. مگه می شه بقیه توی این سالها تغییر کرده باشن اما من همونطور مونده باشم. مثل هشت یا نه سال پیش؟!

هر بار که این اتفاق افتاد، وقتی برگشتم خونه، خودم رو توی آینه نگاه کردم. ساعت ها. فهمیدم اگر رنگ مو اختراع نشده بود موهای سفید من بیشتر از همه اون آدما بود. اینکه تویِ آینه صورتِ یه آدمِ جا افتاده س . آدمی که سالها تلاطم زندگی رو پشت سر گذاشته و تنها داره بقیه راه رو می ره. تنهایی رو انتخاب کرده که لبخند دروغی نزنه.

/ 1 نظر / 7 بازدید
اترنال

عالی بود .... زمان درگذره و تغییراتی با خودش داره ...... به نظرم مهم گذشته س ... گذشته ی که با لحظه لحظه اکنون داریم می سازیمش .... که با نگاه به اونه که می تونیم خوشجال باشیم از الان یا غمگین و دلشکسته .... و مهم تر از گذشته دله که با چه حال و هوایی نگهش داشت .... آدمی که تنهایی رو انتخاب کرده تا لبخند دروغی نزنه .... این جمله فراموشم نمیشه ....