درست مثل قدیما

امروز دوباره دیدمت. درست مثل قدیما، توی ذهنم. حدود ساعت 5 عصر بود گمونم. پالتوی مشکی تنت بود و شلوار کرم. یه کلاه لبه دار کرم با دونه های قهوه ای. به گمونم پیرهنتم کرم بود. شاید یه ژیله هم تنت بود. خاکی رنگ...کیف چرمیتو گرفته بودی دست چپت و سیگار دست راست. قدم میزدی توی عصر دلگیرِ ابریِ غبار گرفته. فکر کنم تهران بود. اومدی تهران؟ داشتی فکر میکردی. فکر کنم به من... آخه تقریباً مطمینم هر وقت بهت فکر میکنم تو هم توی فکر منی. ارتباط روحی من و تو خیلی قوی بود و هست. یادته که...

امروز رفتم با بچه ها فیلم سر به مهر رو دیدم. چقدر حس آشنایی داشت و شاید یه نشونه برای من.

شاید اگه منم شروع کنم نمازامو بخونم تو پیدا بشی...

حبیب، همیشه وقتی تصویرت پررنگ توی ذهنم بود معنیش این بود که نزدیکمی... پس چرا نمیبینمت؟ پس کجایی؟

/ 0 نظر / 13 بازدید