کافه و یادت...

فکر کنم دارم به جنون نزدیک میشم. چند روز دیگه میشه یک ماه که یک لحظه هم فکرت بی خیالم نشده. همش، همه جا به یادتم و وقتی نبودنت بیشتر میاد سراغم، اشک به چشمام نزدیکتر میشه.

الان بین یه جمع شیش نفره ام اما ... اصلا نمیشه یادت نیافتاد.

گیشا هستم و احساس میکنم تو هم همین طرفایی. یا شاید قبلا اینطرفا با هم اومدیم... شایدم تو قبلا این کافه اومدی و الان خاطره ت از در و دیوار کافه داره به من حمله میکنه که خرابترم کنه...

کاش زودتر پیدا بشی...

کاش میشد یه خبری ازت داشت...

به هر کسی میرسم اسمتو میگم شاید بشناست. قبلا فکر میکردم این اتفاقا فقط مال توی قصه هاست اما الان دارم انجامش میدم. شایدم من قصه شدم و متوجه نیستم...

این مدت خیلیا بهم میگن چرا تو خودتی. نمیدونن با تو ام. با خاطراتت. با یادت...

به همین یادتم میشه دلخوش بود اما من همیشه همه چیز رو تمام و کمال میخواستم. مثل تو که الان یاد و خاطراتت برام کمه، خیلی کمه.

کاش زودتر ببینمت حبیب...

حبیب...

حبیب...

دلم خیلی برات تنگه

/ 0 نظر / 14 بازدید