هنوز باورم نمی‌شه

هنوز باورم نمیشه . تو هستی. این یعنی معجزه.

توی خوابم این روزا رو نمی دیدم. من، تو، با هم، اصفهان... کل دنیام رو زیر و رو کردم که پیدات کنم اما نبودی. چه شبهایی که از دلتنگی با چشمای خیس خوابیدم. چه روزایی که جرات گوش دادن هیچ آهنگی رو نداشتم از ترس اینکه همه بفهمن حال و روزم رو.

هزار بار بیشتر خواب اومدنت رو می دیدم. هر بار یه جا، یه جور. صدات رو توی بیداری می شنیدم که اسمم رو صدا می زدی. توی دلم فریاد می زدم تو رو.التماسِ خدا می کردم که ببینمت اما اون فقط لبخند می زد و می گفت منتظر باش.

هر روز تنها تر می شدم و جای خالیت بیشتر توی چشم می زد.

توی زندگیم، چه اون سالهایی که بودی و نذاشتم متوجه مشکلاتم بشی چه وقتی نبودی، هر بار خوردم زمین قوی تر از قبل بلند شدم. سعی کردم میشه به همه مشکلات و اتفاقات بخندم  تا نتونن از پا در بیارن منو.

توی این سالها حرف شنیدم، تهمت شنیدم، کنار گذاشته شدم، شکست خوردم اما هنوز سر پا بودم. دنیا زورش به من نمی رسید. من باید برای وقتی که توی می اومدی قوی باقی می موندم. اما وقتی فهمیدم قضیه مریضیم جدی هست... ریختم پایین حبیب، تمام امیدم رو به زندگی از دست دادم. هر شب که می خوابیدم فکر نمی کردم صبح فردا رو ببینم. آرزوم شده بود دیدن تو.

همیشه می گفتم آرزو برای کسی هست که اونقدر قدرت و اعتماد به نفس نداره که به خواسته هاش برسه، برای من آرزو وجود نداره، فقط هدف معنی میده. اما بعد از این خبر دیدن تو شده بود آرزو. نمی دونستم انقدری زنده می مونم که بتونم دوباره ببینمت یا حداقل صدات رو بشنوم. نا امیدیم هر روز بیشتر می شد. از هر کسی که فکرش رو بکنی سراغت رو می گرفتم و تو اصلا نبودی. نامریی بودی انگار.

دقیقاً سه ماه بعد از تولد 29 سالگیم، عصر جمعه ای که از همیشه نا امیدتر بودم و احساس تنهایی داشت خفه م می کرد پیدات شد. انقدر شوک شده بودم که جرات نکردم همون وقت بهت مسیج بدم. صبر کردم تا شب. گفتم خوابی و مسیج رو صبح می بینی. مسیج دادم و سریع سرمو کردم لای کتاب. جواب دادی اما... صحبت کردیم... صداتو که شنیدم اشکام ریخت. انگار که بعد از مدتهای طولانی که بین یه عالمه غریبه که زبونمو نمی فهمیدن زندگی کردن رسیده بودم به یه آشنا. کسی که می فهمه منو.

تو حتی حرف هم نزنم می فهمی.

نمی دونم چطور اومدم تا اصفهان. هیجان و استرس داشت خفه م می کرد. نمی دونستم چقدر تغییر کردی. همش می ترسیدم موهات سفید شده باشه. می ترسیدم شکسته شده باشی. اگه این اتفاقا افتاده بود می مردم. همیشه احساس گناه می کردم به خاطر همه اتفاقاتی که برات افتاده. هنوزم این حس گناه لعنتی با من هست. شاید اگه ارتباطمون قطع نشده بود هیچ کدوم از این اتفاقات برات پیش نمی اومد. خوشحالم که نه موهات سفید بود نه شکسته شده بودی.

الان هنوز فکر می کنم دارم خواب می بینم. یکی از اون خوابای خوبی که دوست نداشتم ازش بیدار بشم اما بیدار می شدم و می دیدم نیستی. اگه واقعا دارم خواب می بینم کاش قبل از بیدار شدن بمیرم.

حبیب، این روزا رو فقط توی خواب می دیدم.

دوست دارم بریم یه گوشه ی خلوتِ دنیا، بریم اونجا زندگی کنیم. دیگه هیچی نتونه بینمون فاصله بندازه. امید و انرژی که تو به من دادی هیچ چیز و هیچ کسی نتونست توی این مدت بهم بده. همیشه می گفتم اگه تو رو دوباره ببینم، اگه پیدات بشه تحمل این درد راحت تره برام. الان می فهمم واقعا راحت تره. از صبح که با هم رفتیم بیرون درد دارم، اما اصلا برام مهم نیست. تو هستی... درد هر قدری هم زیاد باشه اصلا برام مهم نیست. می دونم قوی تر از اون چیزی که هر کسی فکرش رو بکنه می تونم جلوی این مریضی مسخره وایسم.

بخوام بنویسم تا ابد می نویسم. تو تنها آرزوی زندگی منی که برآورده شدی. بزرگترین چیزی که از خدا می خواستم. اون از همون اول هم هوامونو داشت. یادته ...

خواب باغ سوخته رو یادته؟؟؟ شیش سال توش بودم...

امیدوارم دیگه ازت دور نشم.

/ 4 نظر / 19 بازدید
هاله

نسرین خیلی برات خوشحالم ...خیلی

حبیب

هزار بار مي خواندم و نمي فهميدم : من عشّق فعّف ... مثه يه ميوه لاي يه درخت .... بايد صبر كني ....بايد ... تا يه روز ...يه روز ...يه روزي كه بفهمي كه رسيدي ... مثه يه انار وقتي كه دلش ،‌وقتي كه وجود ش سرخ سرخ شه ... وقتي كه تموم دونه هاش قرمز شه ...بايد منتظر اون روز شي .... منتظر روزي كه هر چيزي ...هر تكوني ...از رو درخت مي كندت..اون دست مياد وتمام وجودت و مي گيره با دستاش بغلت مي كنه و مي كندت .... روزي كه دير يا زود ، سر مي رسه ...‹ روزي كه در ‌آمدنش هيچ ترديدي نيست .... و از ايشان است آن كه به انتظار نشست ...

آذر

به فرشته ها بسپارین: باشن! تو زندگیمون، با همون چوبا که دستشونه...