خاطرات کودکی

وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم از بابام پول تو جیبی می‌گرفتم و این قضیه برایِ تمامِ همکلاسی‌هام عجیب بود. پول تو جیبیِ من یه سکه‌ی پنج تومانیِ زرد بود که صبح‎ها به تاکسی می‌دادم که من رو تا مدرسه برسونه و با بقیه‌ش برای خودم تغذیه می‌خریدم. تنها با تاکسی رفتنم هم برای همکلاسی‌هام عجیب بود.

یه روزِ بهاری که هوا خوب بود، بابا من رو سوار موتورش کرد تا برسونه مدرسه. ایستادن جلوی موتورِ .... از جذاب‌ترین کارهای بچگی بود. وقتی رسیدیم دمِ درِ مدرسه بابا یه دونه اسکناس بیست تومانی از جیبش در آورد و گرفت جلویِ من. باورم نمی‌شد پول تو جیبیِ اون روز انقدر زیاد باشه. خوشحال پول رو گرفتم، محکم بوسیدمش و دویدم توی حیاطِ مدرسه. تمامِ مدتِ زنگِ اول که اون بیست تومانی توی جیبم بود احساس می‌کردم قدرتمندترین بچه‌ی مدرسه هستم. زنگ تفریح خورد و من با هیجانِ خرج کردنِ این پول رفتم سمتِ بوفه. نمی‌دونم چرا اما یکدفعه تصمیم گرفتم برایِ تمام بچه‌های کلاس خوراکی بخرم. اون روز همکلاسی‌هام پفک و لواشک و شکلات مهمونِ من بودند. مسوول بوفه که شک کرده بود به این همه خریدِ من، به مدیر مدرسه خبر داده بود و مدیر هم سریع زنگ زده بود به مامان و خواسته بود بیاد مدرسه ببینه چه خبره. مامان که اومد کلی دعوام کرد. وقتی رفتیم خونه هم گفت تا وقتی بابا نیومده از اتاق بیرون نیام. اون روز بعدازظهر احساسم شبیه رابین هود بود که به مردم کمک کرده اما به خاطرِ این کار زندانی شده بود.

شب که بابا اومد، مامان ماجرا رو براش تعریف کرد و بعدش من رو صدا زد. خیلی آروم، با سرِ پایین از اتاق بیرون رفتم. منتظر بودم بابا دعوام کنه اما هیچی نمی‌گفت. رفتم جلوش ایستادم. بغلم کرد و نشوند روی پای خودش، سرم رو بوسید و گفت :« اشکال نداره، پولِ خودش بوده و دوست داشته بچه‌های کلاس رو خوشحال کنه. دخترم خودش عاقله میدونه چه وقتی چه کاری انجام بده» این حرف‌ها رو می‌شنیدم انگار داشتم بال در می‌آوردم. دیگه احساسِ گناه نمی‌کردم. مامان عصانی شده بود از حرفِ بابا و همینطور که می‌رفت سمتِ آشپزخونه می‌گفت :« آخر تو کاری می‌کنی که تربیتِ این بچه خراب بشه»

بابا خندید و آروم تویِ گوشم گفت :« صداشو در نیاری، فردا دوستاتو بیار مغازه ناهار مهمونشون کن تا من خودم بیام مدرسه ببینم مدیرتون چرا زنگ زده به مامانت»

هر وقت این اتفاق یادم میاد هم احساس قدرت می‌کنم هم خنده‌م میگیره. فکر کنم تمام اعتماد به نفس و این اخلاق و حالی که دارم ریشه تویِ اون اتفاق داره و البته همراهیِ همیشگیِ بابا با من و دنیام.

از همون روز بود که فهمیدم خوشحال کردنِ بقیه خیلی کارِ خوب و دوست داشتنی هست.

/ 2 نظر / 2 بازدید
saeed

دم بابات گرم خدا نگهش داره بابا من هرچي ميداد بهم رو ميگفت جمع كن تا برات زن بگيرم منم جمع ميكردم هي ميدادم بهش گشنگي ميكشيدم، ولي پولمو خرج نميكردم آخرشم سرم كلاه رفت الانم نصف خرج خونه رو بابام از من ميگيره منتي نيست، خانوادمه ديگه ولي دم بابات گرم [گل]

vitoweet

آدمها هیچوقت خود به خود خوشحال نمی شوند همیشه چیزی یا کسی خوشحالشان می کند خوشحالم