سرطان پایان زندگی نیست، یه شکنجه ی بی پایانه

الان باید اینجا باشی، بغلم کنی، کتفم رو توی سینه ت جا بدی، دستاتو حلقه کنی دورم و دستامو محکم بگیری، جوری که مطمین بشم هیچ چیزی ارزش نگرانی نداره. هیچ چیزی نمیتونه بین ما فاصله بندازه. باید اینجا باشی تا این همه ترس رو از وجود من بکشی بیرون. هرشب داره با یه کابوس تکراری صبح میشه. یه کابوس با چشمای باز. هرشب تا ته این قصه رو میرم به این امید که عوض بشه اما همیشه همون پایانه، همون حس. هر بار میفهمم اگر پیشرفت کنه و درگیر درمانش بشم به تو ظلم میشه. حق تو نیست طعم خوشبختی رو نچشی. شاید من نباید توی زندگیت پیدام میشد. خیلی دوستت دارم و خودت میدونی اما این سلولهای مسخره ی شلوغ همیشه وسط رویای با هم بودنمون یه کابوس میسازن.

خیلی میترسم.

/ 0 نظر / 13 بازدید