جان را چه خوشی باشد، بی صحبت جانانه

دیروز یا پریروز بود – یادم نمیاد- داشتم از دفتر خیریه میومدم سمت خونه. حدود 4 عصر بود. تاکسی توی چمران میومد، من صندلی جلو نشسته بودم و هدفون توی گوشم و موزیک گوش می دادم. نزدیکای نیایش که رسیدیم موزیکی شروع شد که من دقیقاً دو هفته‎ی قبلش وقتی شنیدم یاد تو افتادم و احساس کردم همونجا کنارم هستی. احساس کردم چشم تو چشم هم داریم نگاه می کنیم. دقیقاً دو هفته‎ی پیش رویای دوباره دیدنت رو توی ذهنم می ساختم که از چمران پیچیدیم توی نیایش و داشت توی گوشم می خوند "بارون که میزنه باز جای خالی تو درد می کنه..." و من داشتم توی چشم تو نگاه می کردم.

الان اما تو هستی. تو برگشتی. دو روز بعد از اون حس عجیب و قوی بودنت کنارم توی تاکسی. الان که دارم بهت فکر می کنم خاطرات هفته ی پیش رو مرور می کنم. چشمهات رو که خیره می شد به عمق خاطراتت. صدات که هنوز، با گذشت این همه سال منو جادو می کنه وقتی برام شعر می خونی. الان مرور می کنم روزهای قبل رو. مرور می کنم و غرق می شم توی آرامش. اصلا به تو که فکر می کنم بی اختیار لبخند روی لبم میاد. به اندازه ی تمام روزهایی که نبودی، تمام روزهایی که هر چیزی داشت جز دوست داشتن، تمام روزهای تاریک این سالها احساس عشق می کنم.

هر شب دعا می کنم که خدا دیگه جدامون نکنه. که همیشه باشی. که وقت مردن پیش تو بمیرم.

/ 1 نظر / 25 بازدید