حرف آخر

امروز توی خیابون راه میرفتم. برگای خشک چنار زیر پام خورد میشد. دلم گرفت. با اینکه پاییز رو دوست دارم اما همیشه برام حس غم داره با خودش...

همیشه توی این سالایی که نبودی فکر میکردم اگر بود... اگر بود حال من اینجوری نبود. اگر بود احساس تنهایی نمیکردم. اگر بود هیچکسی نمیتونست ناراحتم کنه. اگر بود پناهم میشد. اگر بود خوشبخت بودم. اگر بود اگر بود اگر بود... تمام این سالا با اگر گذشت.

حالا اما هستی.

هستی و من اون حس های خوبی که به بودنش امیدوار بودم ندارم. اولش که برگشته بودی داشتم اما الان ندارم.

ناراحت سالهایی که نبودی هستی اما نمیدونی با حرفات داری همین روزایی هم که هستی از بین میبری. یه جایی یه چیزی از نادر ابراهیمی خونده بودم که به همسرش گفته بود «تفاوتهاس که آدمها رو برای هم جذاب میکنه. عشق توی تفاوتهاس.» اما تو نمیخوای این تفاوتها رو قبول کنی. تمام من از نظر تو اشکال هست. از رنگی که دوست دارم تا ... این اسمش عشق نیست. این اسمش تعصب یا دوست داشتن یا غیرت یا هر چیز دیگه ای نیست. این اسمش خودخواهیه. خودخواهیه بخوای کسی رو تغییر بدی به اون چیزی که خودت میخوای. من اگه قرار بود همون چیزی باشم که توی ذهن تو هست دیگه این آدم امروز نبودم. میشدم مثل خیلیای دیگه که اطراف من و تو زیاده. که خیلی نزدیکن به ایده آل ذهنیت. من قانون خودمو دارم توی زندگیم و به خاطر هیچ کس، حتی تو که دوستت دارم، عوضش نمیکم.

من رو همینی که هستم بپذیر. از من تصویر ذهنی نساز. دونستن گذشته هیچ کمکی بهت نمیکنه. فقط من رو آزار میده. این همه سال نبودی و زندگی گذشت. اگر واقعا دوستم داری از الان به بعد رو باش و به روزایی که نبودی کاری نداشته باش. در نهایت این منم که برای زندگیم تصمیم میگیرم. یه آدم بالغ که تا الان تونسته زندگی کنه. این نزدیک شدنای بی حد و مرز فقط باعث میشه خودم رو از تو دور کنم. هیچ اعتمادی بهت نداشته باشم.

به کلماتی که میگی فکر کن. به  حرفایی که میزنی. به موضوعاتی که به خاطرش من رو مقصر میدونی. اینا فقط به من فهموند باید دور بمونم. به من فهموند که حتی تو هم نمیتونی به من آرامش بدی. به من فهموند هیچ کس توی روزای طوفانی زندگی دنبال آرامش دادن و همراه بودن نیست فقط ته مونده ی آرامش رو از بین میبرن.

این کارایی که میکنی اسمش عشق و دوست داشتن نیست. اگر اینطوریه من نمیخوام دوستم داشته باشی. نمیخوام. کنار کسی باش که با تصویر ذهنیت هماهنگه نه من. من همینم. نمیتونم نوع زندگیمو عوض کنم. اگر تا آخر عمرم تنها بمونم بهتره تا بخوام به خودم دروغ بگم و خودم رو تغییر بدم.

من همینم، با همه اخلاقای بد و اشتباهاتم و ... من، همینم.

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
ابراهیم

زندكًى رويانيست زندكًى زيباييست مى توان بر درختى تهى از بار زدن بيوندى مى توان از دل اين مزرعه مزرعهء خشك و تهى بذرى كاشت مى توان از ميان فاصله ها را بر داشت دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست.

آذر

دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد...

آقا حمید

قشنگ بود مرسی