برای سارا... پاییزی ترین بانوی دنیا

تو پاییزت را جشن گرفتی و من تو را. همینجا. بین همین خطوط. از اعماق قلبم تو را جشن گرفتم بانوی پاییزیِ من. ملکه‌ی گرم ترین رنگ های خدا. تو را جشن گرفتم و بدون تو گریه کردم. اولین پاییزِ بدونِ تو بعد از آمدنت. دلم به چند خط نوشته ات خوش است که میدانم دروغ می گویی و میخندی که من آرام باشم اما من ... بگذریم. از پاییز نوشتی و جشن گرفتی آمدنش را. من هم از پاییزِ تو برای خودت نوشتم. برایِ خودِ خودِ خودِ پاییزی‌ات.

 

 

هوایت که ابری می شود...

 من این گوشه ی دنیا میبارم. حتما میدانی تمام اتفاقات دنیا به هم ربط دارد. دل تو بلرزد من اینجا گسل بی سرانجامی می شوم که دردهایش را میبلعد و آرام نمیگیرد. تو بخندی من غرق شادی می شوم گویی از ابتدای هستی چیزی جز لبخند نبوده ام. تو... تمام دنیای من به تو وابسته است. وابسته...

 

 

تو بهانه ی درختان آبستن از دانه های اناری...

تو بهانه ی به دنیا آمدن هر عشقی. تو دلیل هر لبخندی. تو قانون و اساس دنیایی هستی که تمامش به نگاه معصوم تو بستگی دارد. پلک میزنی و طوفان به پا می کنی. چشم می بندی و ظلمت، دنیایم را فرا می گیرد. نگاه میکنی و خورشیدِ امید می تابد تا عمق وجود. گرم می شود دلم با وجود تمام طوفانهای مسیر. یک نگاه تو کافیست که آب شود یخبندان تمام تنهایی های من.

 

که هم شاعرم... و هم عاشق

اصلا من نقاشم. نقاش زیبایی های تو در ذهنم. نقاش مهربانی های تو در دلم. نقاش لبخند تو در چشم هایم. نقاش بوسه ات بر ... بوسه ات را نمی توانم نقاشی کنم. انقدر فاصله افتاد که گرمای بوسه ات سرد شد. فقط حسرتی می توانم نقش کنم در رویاهایم ...

 

من تو را جشن میگیرم...

من هرشب در خیالم قبل از خواب تا خودِ صبح که خورشید بیدار میشود برگشتنت را جشن میگیرم. هر بار متفاوت با دفعه ی قبل می آیی اما همیشه می آیی. می آیی و دیگر نمی روی. می مانی. می مانی کنار من، کنار دلم. می مانی که آرام بگیرم. می مانی و بهشت را با هم همینجا روی زمین بین این مردم عادی می سازیم. هر شب می آیی و هر صبح با خیالت پرواز می کنی تا دوباره شب بیاید و باز آمدنِ تو را بازی کنیم. در خیالم...

می دانم این آمدن ها فقط در خیال من است. میدانم. اما چه کنم. به همین خیال هم دل خوش نکنم کارم تمام است.

من جایی نمی روم. تو هر طور دوست داری بیا. فقط بیا...

/ 4 نظر / 18 بازدید
آذر

قصد من از حیات تماشای چشمان توست...

شاهدخت سرزمين ابديت

من و تو حتي ثابت كرديم كه بهار همون پاييزه... تو از بهشتي و ارديبهشت... من از عاشقانه هاي تو... فصل بهاري كه عاشق شده...شاعر شده و بهش ميگيم پاييز...

شاهدخت سرزمين ابديت

از وقتي كه تورو دارم عاشق پاييزم شدم عاشق اسمم شدم عاشق رنگها شدم عاشق... اره من عاشق خودت شدم:-*