من برای دوباره دیدنِ تو زنده ام. چرا باور نمی کنی؟؟؟

همیشه گفتم به هیچ جا و هیچ کس وابسته نیستم. خیلی راحت می تونم از همین لحظه به بعد بدون آدمهای قبلی زندگی کنم یا با آدمهای جدید یا همین تنهایی که موج میزنه اطرافم.

اما تو که کسی یا چیزی نیستی که بشه بهت وابسته یا دلبسته شد یا بود یا بعدا پیش بیاد.

تو بخشی از من هستی. قسمتی از من. نیمی از روحِ من با تو هست و نیمی از روحِ تو با من. اگر نبود بعد از این همه سال که خبری از هم نداریم با من حرف نمیزدی، درک نمی کردم وضعیتت رو. من از راه دور هنوز کنارت هستم.

دیروز داشتی به من فکر می کردی. با من درد دل می کردی. با فکرم، با تصورم. با چیزی که از سالهای پیش توی ذهنت بود. شایدم اومدی اینجا رو دوباره زیر و رو کردی. من همه اینها رو می فهمم.

من برای تو هر کاری می کنم. من عاشقت نیستم، عاشق در حد توانِ خودش کاری انجام میده. من خودِ تو هستم، برای بودن و ادامه دادنِت تلاش می کنم. نفس کشیدنِ تو یعنی زنده موندن من. خندیدنِ تو یعنی شادیِ تمامِ دنیایِ من.

/ 3 نظر / 3 بازدید
بهار

چقدر عاشق اید و این خیلی عالی است [گل]

حبیب

من برای دوباره دیدنِ تو زنده ام. چرا باور نمی کنی؟؟؟ - ای کاش عشق را زبان سخن بود

آذر

ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ ، ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ... ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﯽ ...