سردرگم

زندگی من از نظر خانواده م مسخره هست و ابلهانه. زندگی اونا از نظر من خشک و بی روح و خشن و پر از استرس.

از نظر اونا خیلی کار احمقانه ای هست که من توی یه صندوق کوچیک چوبی گل کاشتم. به نظرشون خیلی بی کلاسیه من وقتی شادم میخندم حتی تو جمع. به نظرشون بی فرهنگی و فوضولیه وقتی یکی کمک میخواد کمکش میکنم یا از حق کسی دفاع می کنم. اینکه با گلهام حرف میزنم، با در و دیوار و آسمون و زمین ارتباط دارم و به پرنده ها غذا میدم پشت پنجره نشونه ی از دست دادن عقله.

اینکه چند روز یکبار دوستامو میبینم، یهو به سرم میزنه برم مسافرت یا با پسرا همونطوری رفتار میکنم که با دخترا باعث شده آبروشون بره. مادربزرگم به مامانم میگه دخترت هرزه شده، خرابه. مامانمم هیچی نمیگه و میشینه پیش بقیه همون حرفا رو تکرار میکنه و روزی هزار بار به خودم میگه و به قول خودش منتظره یه روز از کنار خیابون جمعم کنن :-(

بابام سر سال تحویل گفت خجالت میکشم جایی بگم تو دخترمی... :'(

خواهرم که با خون دل بزرگش کردم توی سالهایی که نه مامان بود نه بابا حالا با اکراه با من میاد بیرون یا حرف میزنه. ترجیح میده نباشم. از بودن من داره عذاب میکشه.

من خیلی ناراحتم. خیلی دلم گرفته. هیچ کسی رو ندارم.

آدم خانواده ش باهاش نباشن انگار هیچی نداره.

هیچی...

/ 2 نظر / 6 بازدید

ای جانم.. هرکسی هرجور دوست داره میتونه زندگی کنه..ادم باید واسه دل خودش زندگی کنه.. نه اونطوری که دیگران میخوان.. اگه به میل ادما بخوای رفتار کنی باید روزی هزار رنگ عوض کنی.. مردم هرجور باشی در موردت حرف میزنن.. پس خودت باش..

محمد

چه زندگی سختی داره درد بزرگیه گه خانواده آدم هم ادمو درک نکنن یه کم این تجربه رو داشتم خیلی سال پیش