24 ساعتِ عجیب

توجه : این داستان بر اساس واقعیت بوده و مربوط به چند روز پیش است ابله

هرچی از نیمه شب می‌گذریم انگار داره گرم‌تر می‌شه. این هواشناسی گوشیمم فکر کنم خراب شد. می‌گه هوا 2 درجه زیر صفره اما چرا اینقدر گرمه ! لباسامو عوض می‌کنم و یه پیرهن نخی نازک میپوشم. اما هنوز گرمه.

خوابم نمیبره. حدود ساعت 3 هست. سرم یک کم درد گرفته، فکر کنم برای بی‌خوابیه. هنوز گرمه. کامپیوتر رو رو روشن میکنم یه ذره توی فیسبوک بچرخم شاید خسته شدم خوابم ببره.

ساعت نزدیک 5 صبحه. سردردم بیشتر شده. از گرما حالت تهوع گرفتم. بلند می‌شم برم یه آبی به صورتم بزنم که  با سر میافتم از رو تخت پایین. سرگیجه خیلی بدی دارم. چرا اینطوری شدم؟؟؟!

به زحمت تا دستشویی میرم. حالم خیلی بده. زنگ می‌زنم به تاکسی تلفنی و یه ماشین می‌گیرم برم بیمارستان.

ساعت 6 صبحه. پتو رو میکشم روم. ساعتو کوک میکنم برای ساعت 7 که بلند بشم برم سر کار. امروز باید برم پردیس کلی کار دارم. روی دستم ردِ سوزن سِرُم زیاد خون اومده. چسبشو باید عوض کنم.

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. سیاوشه. لعنتی.... ساعت 9 گذشته. من چرا انقدر خوابیدم؟!

-          سیاوش، دیشب حالم خیلی بد بود. صبح خوابیدم. خواب موندم. الان راه میافتم میام. جلسه من بعد از ظهر بود دیگه؟

وقتی گفت آره خیالم راحت شد اما اعصابم خورد شد. تا گفتم خواب موندم عکس العمل بدی دیدم... باید سریع برسم. اون که میدونست حالم خوب نیست. خودش دید دو روز پیش تو شرکت چطوری بودم. دیده که 8 روزه افتادم خونه نمیتونم برم شرکت...

سریع حاضر شدم و راه افتادم. هنوز به شدت سرگیجه داشتم. باید تا پردیس میرفتم. رفتم سمت سیدخندان، از اونجا باید میرفتم نوبنیاد و بعدش پارک فناوری پردیس. رسیدم سیدخندان دیدم ماشین نوبنیاد یه نفر جا داره، خیلی خوشحال شدم. پریدم تو ماشین و رفتم.

توی نوبنیاد بدو بدو می‌رفتم سمت ماشینای رودهن و تمام مدت سعی میکردم تعادلم بهم نخوره و نیافتم. آخ... پام گیر کرد به یه چیزی و نزدیک بود پخش زمین بشم اما تونستم خودمو خوب نگه دارم. یه میله رو انگار از بیخ آسفالت بریده بودن اما یه تیکش مونده بود و پام گیر کرد بهش. دوباره راه افتادم احساس کردم انگشتای پای راستم سرد شده. فکر کردم شاید مال ترسه. یه ذره که رفتم دیدم سردتر شدن، انگار سوز میاد توی کفشم! نگاه کردم دیده بــــــــــــــله، از شانس خوبم جلوی کفشم که گیر کرده بود به میله پاره شده بود. آخه آدم انقدر می‌تونه بدشانس باشه که من هستم؟! با کفش پاره باید میرفتم. کفری شده بودم. دلم میخواست همونجا بشینم گریه کنم. هیچی دیگه، راه افتادم به سمت تاکسی‌ها. نشستم و فقط دعا میکردم از جاده قدیمیه نره. خیلی پیچ پیچی بود و میدونستم به پیچ سوم نرسیده بالا میارم L راننده تا نشست گفت اگه کسی جاده قدیم پیاده نمیشه از آزادراه برم و خوشبختانه از آزادراه رفتیم.

به هر بدبختی بود رسیدم شرکت و نشستم سر کارم و تمام مدت پنجه پامو چسبونده بودم به زمین که پارگی کفشم مشخص نشه. بعد از ناهار با سیاوش صحبت کردم که عصر با ماشین اون برگردم که حالم بد نشه توی راه. گفتم که تکونای ماشین حالمو بد میکنه و اینطوری شد که تا حدود 6:30 سر کار بودم. برگشتنی تا میدون هروی منو رسوند. یه ذره فکر کردم و حساب کردم اگه برم چهارراه پاسداران سر پاسداران، میتونم قبل از خونه رفتن یه سر به علیرضا هم بزنم. سوار ماشینای چهارراه پاسداران شدم. توی راه به علیرضا زنگ زدم که بگم دارم میام ببینمت که فهمیدم اونروز شیفتش نیست. با خودم حساب کردم رسیدم چهارراه، برم از سر دولت سوار ماشین بشم برم توی شریعتی، با مترو برم خونه.

از تاکسی پیاده شدم، طبق برنامم رفتم سر خیابون و ماشین گرفتم برای مسیر مستقیم. دیدم صندلی جلو خالیه خوشحال شدم. آخه همیشه میشینم جلو که عقب کنار آدم مریض نیافتم، حوصله اعصاب خوردی ندارم. یه آقای تقریباً 50 ساله عقب نشسته بود و داشت با راننده صحبت میکرد هرچی راننده میگفت با شعر جواب میداد. خیلی خوب بود. هدفونو از گوشم در آوردم و محو صحبتای اینا شدم. توی مسیر همش احساس میکردم یه ذره مدل خیابون عوض شده. داشتم با خودم میگفتم این شهرداری همش ظاهر شهرو باید عوض کنه. همش چند ماهه نیومدم اینطرفی، چرا انقدر عوض شده. همینطور داشتم با خودم غر میزدم که دیدم ای دلِ غافل، اینجا نوبنیاده که! شمال و جنوبمو توی چهارراه پاسداران گم کرده بودم اشتباهی سر یه خیابون دیگه ماشین گرفته بودم. مسیرم که نگفته بودم و مستقیمم که همه میبرن. هیچی دیگه، پیاده که شدم دیدم نوبنیاد تاریکِ تاریکه. هیچی ماشین نبود. خیلی عجیب بود، انگار خاک مرده پاشیده بودن. منتظر بودم یکی بیاد دم دهنمو بگیره بدزدم. در این حد خلوت و تاریک بود. یه ماشینی از اون دور دورا صداش میومد که میرفت میدون قدس. حساب کردم اگه برم میدون قدس میتونم از تجریش با تاکسی های پونک برم و خیلی هم بد نشد که اشتباهی اومدم. رفتم سوار شدم.

توی راه خیلی ترافیک بود، راننده از میانبر رفت. رفتیم توی کوچه و پشت سرمون هم کلی ماشین دیگه اومدن. پیچ اول رو رد کردیم، به پیچ دوم رسیدیم دیدم سه تا ماشین گیر کردن تو هم. نه میتونن برن عقبی نه میتونن برن جلویی. زیاد دست فرمونشون خوب نبود و همه رو گرفتار خودشون کرده بود. حدود 1 ساعتی توی کوچه گیر کرده بودیم. تنها نکته مثبتش این بود که راننده یه آقای میانسال خیلی شوخ و خندون بود و بقیه مسافرا هم پایه و تمام مدت توی ماشین داشتیم میگفتیم میخندیدیم.

بالاخره از اون کوچه های میانبر نجات پیدا کردیم و رسیدیم. پیاده که شدم سوز خیلی بدی میومد. کلاهو تا بالای چشمام کشیدم پایین و زیپ کاپشنو بستم و سریع راه افتادم سمت تجریش. 5 دقیقه ای رفتم دیدم نمیرسم به مترو. هی دنبالش میگفتم اما نبود، یهو حواسم جمع شد به خودم گفتم «باهوش، حالا مترو هیچی، اصلا دقت کردی اثری از بازار و شلوغی‌های تجریش نیست؟» بله، دوباره شمال و جنوبمو گم کرده بودم و دقیقاً داشتم توی مسیر برعکس تجریش میرفتم... سریع برگشتم سمت تجریش. این وسط سوزی که توی کفشم میومد و سرگیجه و تاری دیدی هم که داشتم داشت حسابی اذیتم میکرد. برای اینکه بتونم از خیابون رد بشم و ماشینایی که به زور میدیدم  بهم نزنن کلی راهمو دور میکردم که بتونم از روی خط رد بشم. اونجا پلیس راهنمایی رانندگی می‌ایستاد و اگه مشکلی پیش میومد میتونستم بهش بگم از خیابون منو رد کنه.

رسیدم به ترمینال تاکسی ها و خوشحال بودم بالاخره میتونم برم خونه. تاکسی نبود که! کلی ایستادم، با یه راننده که دربست میبرد کلی صحبت کردیم، از ترافیک و سرما و ... سه تا مسافر دیگه هم پیدا شد و همین حرف زدنا کمک کرد ما رو تا پونک ببره اونم با کرایه خطی‌های پونک، نه پول دربست. نشستم صندلی جلو، کاپشنو در آوردم و مثل پتو کشیدم روی خودم. به نسترن زنگ زدم گفتم «تا نیم ساعت دیگه میرسم خونه.برام آب پرتقال بگیره که خیلی حالت تهوع دارم.» و تا پونک چشمامو بستم و سعی کردم. رسیدیم انقدر گیج بودم که یادم رفت بقیه پولمو از تاکسی بگیرم. چشمام به زور میدید. راه افتادم رفتم سمت خونه. هی میرفتم اما نمیرسیدم به کوچه. با آرومترین حالت ممکن هم که راه برم 5 دقیقه ای از چهارراه میرسم سر کوچه اما نمیرسیدم. یک کم ایستادم، سعی کردم تمرکز کنم ببینم کجام الان. وای نه.... بازم شمال و جنوبمو گم کرده بود، داشتم توی بلوار همیلا راه میرفتم.... دوباره برگشتم سمت چهارراه و رفتم با دقت رفتم سمت خونه.

وقتی رسیدم خونه احساس میکردم معجزه شده. آب پرتقالو سر کشیدم و افتادم روی تخت.

چند ساعت که استراحت کردم به ذره حالم جا اومد و کلی به ماجراهای امروزم خندیدم. میخواستم بخوابم که به سرم زد چندتا شمع روشن کنم یه ذره فضای اتاق شاعرانه و آروم بشه که راحت بتونم بخوابم. شمعا رو گذاشتم روی میز، کنار کتابا و یادگاریایی که از دوستام دارم. فندک رو خم کردم سمت فیتیله شمع و زدم. دستم سوخت. فکر کردم چون خمش کردم آتیشش یه ذره برگشته اما سوزش کم که نمیشد زیادترم میشد. نگاه کردم دیدم دستمو گذاشتم روی اون سوراخه که ازش آتیش میاد بیرون بعد فندکو زدم. پوست زیر ناخون شصتم کباب شد تقریباً

بعد از این اتفاق فقط یه عکس از میزم گرفتم و سریع خوابیدم. فکر کنم اگه یه ذره دیگه بیدار میموندم الان زنده نبودم نیشخند

/ 0 نظر / 5 بازدید